تبلیغات
بچه های پزشکی 88 خرم آباد - داستان عشق یک مرد!!!!

ما اولین نیستیم اما بی حالترینیم ! (واقعیتش کلا حال ندارن بچه ها...) !!ا




نویسنده :mehrdad
تاریخ:چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389-04:37 قبل از ظهر

داستان عشق یک مرد!!!!

 
لطفا برای مشاهده مطلب به ادامه مطلب بروید...
من سرم توی کار خودم بود ....

بعد یه روز یه نفر رو دیدم ....

 

اون این شکلی بود !

 

ما اوقات خوبی با هم داشتیم ....

 من یه کادو مثل این بهش دادم

 

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ....

و این وضع من توی اداره بود ....

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ....

و من اینجوری بهشون جواب می دادم .....

اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه...

و من اینجوری بودم ...

بعدش اینجوری شدم ....

 

احساس من اینجوری بود ....

بعد اینجوری شدم …

بله .. آخرش به این حال و روز افتادم …

پدر عاشقی بسوزه !






foot pain
شنبه 25 شهریور 1396 11:11 بعد از ظهر
Hey there outstanding website! Does running a blog like this take a massive amount work?
I've no expertise in computer programming however I was hoping to
start my own blog in the near future. Anyhow, should you
have any ideas or techniques for new blog owners please share.
I know this is off subject nevertheless I simply wanted to ask.
Many thanks!
Foot Issues
یکشنبه 15 مرداد 1396 06:56 بعد از ظهر
A person necessarily assist to make significantly articles I might state.
This is the very first time I frequented your web
page and to this point? I surprised with the analysis you made to create this particular put up extraordinary.
Great task!
tobibrushwood.jimdo.com
جمعه 23 تیر 1396 02:05 قبل از ظهر
Excellent, what a blog it is! This webpage gives useful
data to us, keep it up.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 08:21 بعد از ظهر
When I originally left a comment I seem to have clicked
the -Notify me when new comments are added- checkbox and from now on whenever a comment is added I receive 4 emails with the exact
same comment. Is there an easy method you are able to remove me from that service?
Many thanks!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:53 بعد از ظهر
I constantly spent my half an hour to read this blog's content daily along with a cup
of coffee.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر